تبليغاتX
عاشقانه

      

 

رو سنگ قبرم بنويس اينجا مجال گريه نيست ... هرکي مي خواست گريه کنه بهش بگو اون ديگه نيست

به یک فرشته گفتم:برو و معشوقم که عاشقش هستم را ببوس!! فرشته رفت و وقتی برگشت دیدم چشماش اشکیه و گریه کرده!! به فرشته گفتم: معشوق مرا بوسیدی؟! فرشته گفت: نه نشد !! به فرشته گفتم:چرا؟!فرشته مهربون گفت:دو فرشته هیچ وقت همدیگرو را نمی بوسن

برای تویی که قلبم را شکستی می نویسم : تویی که خاطراتت تنها امید زیستن برای من است « همچنان دوستت دارم » می دانم که تو هیچگاه این جمله را درک نخواهی کرد اما نمی دانم چرا شاید تو هنوز وسعت عشق مرا در نیافته ای شاید تو هنوز نمیدانی که من چگونه دوستت دارم یادم می آید که می گفتی ساده باش حال ساده می گویم : « دوستت دارم »

                                     

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 4:39 توسط محمد |


 

برای ماندنش به خدا التماس کردم از خدا خواستم از حمایت ما رو بر نگرداند که من بی او هیچم نیمه شب

ها برایش دعا کردم اه کشیدم ولی او رفت و خدا گریه هایم را نشنید و ندید و دعا هایم را نشنید و  مورد

اجابت قرار نداد و او را برد و ان زمان بود که من از همه و هر چه داشتم بریدم و های های گریستم و او

رفت و من فقط ناظر رفتن او بودم رفتنی که هیچ امیدی به بازگشت ان ندارم ونخواهم داشت و امروز من او

را برای همیشه از دست داده ام نه می توانم او را حس کنم و نه در آغوش بگیرم او رفت گر چه برایم

همیشه ماندگار است   

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 2:32 توسط محمد |


 به حرمت آن شاخۀ گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد !!!

به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچۀ همیشگی زدیم

تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی !!!


قصّه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد !
قصّه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم
!
رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی
!
رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه

و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی کسی های من ...
تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی
...
تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری
...
و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی
...
افسوس رفتی

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 4:36 توسط محمد |


 

 کاش عشق هم همانند این حبابها زود از بین میرفت......کاش

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 4:9 توسط محمد |


وقتی که می رفتیم با پای پیاده گفتی فقط

یادت باشه یه دوستی ساده هیچ حسی

نباشه هیچ عشقی نباشه یه خواستیم

جدا بشیم بریم خیلی ساده اون بارون

چشمام تمومی نداره اخه دلم برای

تو یه بیقراره گفتی نمی خوامت

عاشقت نمی شم گریه هاتم

دیگه برام فایده نداره دید

که عاشقت کردم

خودت گفتی که

فکر نمیکردم

اینجوری

عاشقت بشم

ولی دیدی که عاشقت

کردم اما من واسه تو میمردم

دوستم نداشتی غصه میخوردم اخرش

دل تو رو بردم گفتی منو میخوای چیکار تنها برو

هر جا میخوای .واسه تو میمردم غصتو میخوردم یواشکی

عکستو با خودم میبردم تا صبح میشستم کنار

عکست بیدار میموندم غصتو میخوردم

دیدی که عاشقت کردم خودت

گفتی که فکر نمیکردم

این جوری عاشقت

بشم ولی دیدی

که عاشقت

کردم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 4:5 توسط محمد |


 

گل اگر خار نداشت

دل اگر بی غم بود

اگر از بهر پرستو قفسی تنگ نبود

زندگی،عشق،اسارت،قهر،آشتی

همه بی معنا بود

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 3:58 توسط محمد |


می خواهم از زمانی که برایم باقی مانده

در کنار تو لذت ببرم!

شاکر روزهایی که

هر یک به هدیه یی مانندند!

رویاها و امید هایی که

هنوز امکان ممکن شدن دارند

و عشق ها و مهربانی ها

که هنوز

فرصت تجربه کردنش با ماست!

یک روز

روز آخر ما خواهد بووود!!!

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 2:37 توسط محمد |


 

از من پرسید تو مال منی؟

گفتم اره!مال خود خودتم.هر کاری دلت میخواد با من بکن.

گفت هر کاری؟

گفتم اره...

                < تنهام گذاشت و رفت>

+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 2:24 توسط محمد |


بعد از ۲سال دیشب زنگ زدم به شیدا.بعد از احوالپرسی من گفتم خبر از ما نمیگیری گفت به چه دردم میخوره حال تورو بپرسم یا خبر ازت بگیرم انقدر حالم بد شد.انگار دنیا ریخت رو سرم نمیدونستم باید چیکار کنم.

اگه عاشقی اینه گوه تو عشق و عاشقی.

دوستای گلم نمیدونم باید چی بنویسم و چیکار کنم.

خواهش میکنم کمکم کنید که چیکار کنم

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 3:45 توسط محمد |


گریه می کنی

وباز

التهاب اشکهایت

مرداد خاکستری دوریمان را

یاد آور می شود

و من

که تبدارم هنوز

***


اشکهایت را که پاک کنی

من هم خنک می شوم

همین جا

 در شرجی نگاهت

زیر همین سایه ی پای چشمانت!

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 2:22 توسط محمد |