
خسته شدم خسته خسته
شیدا تور رو به خدا دست از سرم بردار
۳ساله خودت رفتی ولی فکر و یادتو خاطرتو ..... داره منو دیوونه میکنه
بسه دیگه ...............................بسه
برام ۱ زندون ساختی که از هر طرفش داره خاطراتو فکرت بهم حمله میکنند.دیگه بریدم...خسته شدم از این حمله ها
خدایا من چه گناهی کردم همچین بلائی داره سرم میاد؟
خسته ام به خدا خسته
هر ثانیه فقط و فقط دارم عذاب میکشم هر لحظه تو مخم فقط اسم تو میاد هر دقیقه دارم به تو فکر میکنم.تمام زندگیمو تسخیر کردی.دست از سر من بردار تو رو به خدا قسم
دیوونه شدم دیگه از دستت
آخه مگه تو بیشعور چی داری که من..محمدی که توی صبر نمونه نداره اینجوری شده؟...... تو چی داری که محمد نمیتونه راحت باشه؟تو مگه کی هستی که نمیزاری محمد هم مثل بقیه بره پی زندگیش؟
هرچی میخوام چرت و پرت بارت کنم دلم نمیاد
آخه دیگه از این زندگی گوه تر هم میشه؟یکی اینجوری عذابت بده و تو هم به خودت اجازه ندی حتی بهش بگی تو........میشه؟
کجای عاشقی قشنگه؟ها کجاش؟
وقتی آدما از عاشقی فقط ۱ عذاب دارن و شبهای تاریکتر از خود شب و تنهائی بی مروت دیگه کجاش قشنگه؟ انتظاری که سالها چشم به تلفن و در بدوزی که شاید ۱کسی ۱جائی فقط و فقط از عشقت ۱ خبر کوچیک بیاره؟امیدی که میدونی فقط و فقط برای گول زدن خودته و یا سوالهای بی جوابه این چند سال؟واقعا کجاش قشنگه؟
ببین شیدا با اینکه داری دیوونم میکنی ولی بازم نمیتونم این جمله آخری رو نگم
عاشقانه میپرستمت
اي که بر لبهاي ما طرح تبسم مي شوي
دعوت ما بوده اي، مهمان مردم مي شوي ؟!!!
از دلم تا لب ايوان شما راهي نيست
نيمه جاني است درين فاصله قربان شما
کجايي اي رفيق نيمه راهم
که من در چاه شبهاي سياهم
نمي بخشد کسي جز غم پناهم
نه تنها از تو نالم کز خدا هم
درسکوت دادگاه سرنوشت
عشق برما حکم سنگيني نوشت
گفته شد دل داده ها از هم جدا
واي بر اين حاکم و اين قانون زشت
عاقبت يک روز مغرب محو مشرق مي شود
عاقبت غربي ترين دل نيز عاشق مي شود
شرط مي بندم زماني که نه زود است و نه دير
مهرباني حاکم کل مناطق مي شود

دورم ز تو اي خسته خوبان چه نويسم؟
من مرغ اسيرم به عزيزم چه نويسم؟
ترسم که قلم شعله کشد صفحه بسوزد
با آن دل گريان به عزيزم چه نويسم؟
تو را گم مي کنم هر روز و پيدا مي کنم هر شب
بدين سان خواب ها را با تو زيبا مي کنم هر شب
تبي اين کاه را چون کوه سنگين مي کند آنگاه
چه آتش ها که در اين کوه برپا مي کنم هر شب
رفتي و نديدي که چه محشر کردم
با اشکتمام کوچه را تر کردم
وقتي که شکست بغض تنهايي من
وابستگي ام را به تو باور کردم
عشق یعنی راه رفتن زیر باران
عشق یعنی من می روم تو بمان
عشق یعنی آن روز وصال
عشق یعنی بوسه ها در طوله سال
عشق یعنی پای معشوق سوختن
عشق یعنی چشم را به در دوختن
عشق یعنی جان می دهم در راه تو
عشق یعنی دستانه من دستانه تو
عشق یعنی مریمم دوستت دارم تورو
عشق یعنی می برم تا اوج تورو
عشق یعنی حرف من در نیمه شب
عشق یعنی اسم تو واسم میاره تب
عشق یعنی انقباظو انبصاط
عشق یعنی درده من درده کتاب
عشق یعنی زندگیم وصله به توست
عشق یعنی قلب من در دست توست
عشق یعنی عشقه من زیبای من
عشق یعنی عزیزم دوستت دارم
دلم کلی برات تنگ شده و نمیدونم چیکار کنم
چرا قسمت من از تو باید جدائی باشه؟/؟/؟/؟/؟/
امروز دختر خالتو دیدم و میخواستم برم ازش خبری از تو بگیرم و ببینم چیکار میکنی ولی نتونستم یعنی یه چیزی نمیزاشت برم جلو
۳ساله ازت خبر ندارم و این ۳سال به اندازه یک عمر ۱۰۰۰ ساله بوده برام و نمیدونم چیکار میکنی
ولی اشکال نداره برای من مهم اینه که تو هرجا هستی و هر کاری میکنی سلامت و شاد و سر حال باشی و منم زیاد مهم نیستم.
عاشقانه میپرستمت شیدا گلم چه باشی و چه نباشی
دیشب باز خوابتو دیدم ولی اینسری خوابت فرق داشت
اینسری از موقعی که بیدار شدم یه حس عجیبی دارم وقتی یاد خواب میفتم کلا میریزم بهم.
ولی باز خوشحالم که حداقل میتونم توی خواب تورو ببینم و اون صوربت ماهتو حتی توی خواب ببینم.
چند روزیه خیلی دلم گرفته ولی نمیتونستم بیام برای نازنینم بنویسم.امیدوارم هر جای دنیا که هستی شاد و خرم و سرحال باشی.
با اینکه نیستی ولی همیشه عاشقانه میپرستمت
باز هم سلام.سلام ای یار قدیمی.سلام عزیز دلم.امشب میخوام گله کنم.
از مردم.........از دنیا...........از خدا............از خودم...........وحتی تو که میپرستمت
این روزا حالم زیاد خوب نیست........از همه نفرت دارم.حتی با خودم هم راحت نیستم.
شبهایی را سپری میکنم که اگه در عرش کبریائی هم بودم باز هم آروم نبودم........خیلی دلم برات تنگ شده........خیلی
خدا کری؟من دلم برای نفسم تنگ شده.............نه تو فقط واسه ما کر میشی............باشه خدا.......باشه عیبی نداره.........
شیدای نازنینم مثل همیشه در انتظارت نشستم و مینشینم و مطمئن باش لحظه ای را بدون یاد تو سپری نمیکنم............ولی حیف........حیف که تو حتی ۱کلمه از این نوشته های من هم نخوندی.......امیدوارم.امیدوارم روزی برسه که تو ۱جوری این مطالب به دستت برسه و بدونی که من همچنان بی تاب تو هستم.
بعد از این همه سال باز هم میگم عاشقانه میپرستمت
تا قیامت اسم ما قصه هارو پر کنه
تقصیر خودمه........... باید از همون اول اینو به خودم میگفتم و میپذیرفتم که تو شاید ۱روزی بری ودیگه من نتونم اون دستای پر از مهرت رو تو دستای خودم حس کنم.
ولی شیدا خیلی زود رفتی..........فکرش هم نمیکردم اینجوری بشه........فکرشم نمیکردم ۳سال در حسرت دیدن تو بمونم.
نمیدونم شاید قسمت اینه ولی من ازاین قسمتها حالم به هم میخوره و این قسمتها هستند که از من یه آدم دیگه ای ساختند............آدمی که جز تنهایی.....سیاهی....چیزی نمیبینه.
آدمی که سالهاست توی اطاق حبث شده و فقط به عکسهای تو روی دیوار نگاه میکنه........
اشکال نداره من حبث شده ام ولی از خدا گله میکنم..........گله ای سنگین به وسعت تمام هستیش
باید بنویسم؟ چی باید بنویسم؟ واسه کی باید بنویسم؟ چرا باید بنویسم؟
دو سه روزه میخوام بیام باز هم چیزی بنویسم ولی این سوالها دستهامو سست میکرد و نمیتونستم بنویسم.هنوز نتونستم جواب این سوالهای خودمو بدم و امیدوارم بتونم جوابی براشون پیدا کنم.
اقرار میکنم عاشقم و عاشق تو و انکار میکنم که تو عاشق من نیستی......هه
میبینی چه راحت خودمو گول میزنم و برای خودم میگم که شیدا هم روزی عاشق من بود.من دیوونه ام. میدونم که دیوونه ام
امروز دقیقا ۳سال و ۳ماه و ۲۹ روزه که تو رفتی و من همچنان در این اطاق به دنبال تو میگردم.شاید باور نکنی ولی من هر روز ساعتی رو توی بالکن اطاقم مینشینم و به راهی که تورو به من وصل میکرد نگاه میکنم تا شاید این راه کمی خجالت بکشه و دوباره تورو به من وصل کنه.
هنوز اون عکسهای خوشگلت روی دیوار اطاقم داره شب و روز بهم چشمک میزنه ومن تنها کاری که میتونم بکنم یه بقض پر از مفهومه.
هنوز هم اون گریه توی خونتون که جلوی همه باعث خورد شدنم شد یادمه و هنوز اون شب یلدا که قرار شد تا صبح بیدار باشیم یادمه که من خوابم میومد و پردیس نمیزاشت بخوابم......یادته؟
هنوز تمام خاطره های دیگمون یادمه و هنوز به یاد اون خاطره ها نفس میکشم ولی هنوز یه چیزی برام مشخص نیست و اون اینه که کی حق منو میگیره؟
چند روزی هست که بقض تو گلوم بد گیر کرده
اما الان میخوام با نوشتن برای تو این بقضو بشکنم و بزارم اشکهام بیاد
خوب میخوام صادقانه تر از همیشه بنویسم :
چند روزیه ۱چیزایی تو فکرم داره آزارم میده ........... هی به خودم میگم وقتی من نیستم شیدا یکی دیگرو تو بقل میگیره.............شروع نکرده اشکها جاری شد
هی فکر میکنم تو وقتی داری ۱کی میبوسی دیوونه میشم وقتی تو افکارم کسی دیگه بهت میگه دوست دارم و تو هم همین حرفو تکرار میکنی دوست دارم خدا همون لحظه جونمو بگیره
هی........هی........هی............هی
نمیدونم چه گناهی به درگاه خداوند انجام دادم که سالها باید اینجوری عذاب بکشم...........نمیدونم چیکار کردم که تو باید منو به حال خودم رها کنی
همه میگن قسمته و حکمت.............. من نه این قسمت رو میخوام نه این حکمت
شاید خودخواه باشم ولی من به این خودخواهی نمیگم من به این میگم به دست آوردن آروزها
این کدوم حکمته که زمستون پارسال من باید شیدای نازنینمو با ۱ آقا پسر ببینم و ۱هفته زندگیم بشه گریه و سکوت .................خدا تو اون رو از من گرفتی پس این کارا دیگه چیه؟چرا اون لحظه من باید اونجا باشم تا دردم بیشتر بشه؟چرا؟واقعا خدا تا حالا به خودت گفتی چرا؟گفتی چرا من اینکار هارو دارم انجام میدم یا نه هرجوری که دوست داری رفتار میکنی؟
زندگیمو گرفتی....نابودم کردی....دیگه کسی به من احترام نمیزاره.......دیگه حتی خودم هم به خودم احترام نمیزارم........خدا بازم میخوای ادامه بدی؟
بسه........تورو به کی باید قسم داد؟به هرکسی که دوسش داری قسمت میدم بسه.......خستم کردی........اه
سلامی به گرمی دستان پر از مهرت
سلامی به داغی بوسه های نازت
امشب شب جمعه است
یادته سالهای پیش به هم قول داده بودیم که پنجشنبه شبها تا صبح
کنار هم باشیم
این کار رو انجام دادیم ولی خیلی کوتاه.............خیلی کوتاه
۱پنجشنبه هم گذشت و من همچنان این شب رو به تنهایی دارم به پایان میرسونم
نمیدونم چه دعایی بکنم
اینکه تو پیشم باشی که فکر میکنم منطقی نیست و بهتر بگم همچین چیزی میدونم نمیشه
یا اینکه خدا لطفی بکنه و من رو از این زندان (زندان زمینی) برداره تا دیگه هیچ وقت تو این تنهایی پرسه نزنم
ولی خوب من این انتظار تو رو خیلی دوست دارم
نمیدونم چه دعایی بکنم
این دعا رو میکنم: خداوندا شیدایم را به تو میسپارم.قشنگترین لحظه ها زیباترین دقایق و بهاریترین روزگار را به او تقدیم و به جاش سردترین دقایق را به من بده و من را تنهاترین موجود زمین کن تا شیدایم بهترین روزگار را سپری کند.
آمین
در میان این سکوت لعنتی هیچ راهی جز نوشتن به ذهنم نرسید
باز هم نوشتن برای تو
خسته شدم بس نوشتم و هیچ جوابی نگرفتم
نه آروم شدم نه از یادم رفتی نه برگشتی نه........
چه کنم...... دیگه خسته خسته ام
یه روزی اومدی تو زندگیم و تنها پناهم تو شدی
امال خیلی زود رفتی نمیدونم چرا نمیدونم شاید واقعا بی وفا بودی
رفتی و ندیدی چه جوری توی این دنیای لعنتی دارم دست و پا میزنم
رفتی و ندیدی که همه چه جوری دارن بهم میگن تو دیوونه ای
واقعا من دیوونه ام؟
مگه کسی که عاشق شده باشه و ۳ سال فقط به انتظار کسی بشینه دیوونه حساب میشه؟
اگه این دیوونگیه من تا آخر عمر دیوونه میمونم
انقدر دیوونت میمونم تا
روی خدا کم بشه و من دوباره تورو داشته باشم
دیوونتم شیدا
بتراش ای سنگ تراش
سنگی از معدن درد بهر مزارم بتراش
روی سنگ قبر من
عکسی از چهره زیبای نگارم بتراش
بنویس ای سنگ تراش
عاقبت شدم فداش
بنویس تا بدونه
عمرمو دادم براش
رو نوشته های سنگ قبر من
تو با خون جگرم رنگی بزن
در کنار دل صد پاره من
جلوه ای از یک دل سنگی بکن
سنگ تراش پایین این دل بنویس
عاشق زاری رو کشته با جفاش
بس که روز و شب می جنگید با دلم
سایه ای از یک خروس جنگی بکن
بتراش ای سنگ تراش
روز آشنائیمون رو تنه درخت بید
یار بی وفای من عکس دو تا دلو کشید
گفت یکی از اون دلا فدای اون یکی میشه
عاقبت کشت دلمو تا که به آرزوش رسید
بتراش ای سنگ تراش