تبليغاتX
شیدا
دوشنبه یازدهم آبان 1388
بسه دیگه
چی بگم آخه؟

خسته شدم    خسته خسته

شیدا تور رو به خدا دست از سرم بردار

۳ساله خودت رفتی ولی فکر و یادتو خاطرتو ..... داره منو دیوونه میکنه

بسه دیگه ...............................بسه

برام ۱ زندون ساختی که از هر طرفش داره خاطراتو فکرت بهم حمله میکنند.دیگه بریدم...خسته شدم از این حمله ها

خدایا من چه گناهی کردم همچین بلائی داره سرم میاد؟

خسته ام به خدا خسته

هر ثانیه فقط و فقط دارم عذاب میکشم هر لحظه تو مخم فقط اسم تو میاد هر دقیقه دارم به تو فکر میکنم.تمام زندگیمو تسخیر کردی.دست از سر من بردار تو رو به خدا قسم

دیوونه شدم دیگه از دستت

آخه مگه تو بیشعور چی داری که من..محمدی که توی صبر نمونه نداره اینجوری شده؟...... تو چی داری که محمد نمیتونه راحت باشه؟تو مگه کی هستی که نمیزاری محمد هم مثل بقیه بره پی زندگیش؟

هرچی میخوام چرت و پرت بارت کنم دلم نمیاد

آخه دیگه از این زندگی گوه تر هم میشه؟یکی اینجوری عذابت بده و تو هم به خودت اجازه ندی حتی بهش بگی تو........میشه؟

کجای عاشقی قشنگه؟ها کجاش؟

وقتی آدما از عاشقی فقط ۱ عذاب دارن و شبهای تاریکتر از خود شب و تنهائی بی مروت دیگه کجاش قشنگه؟ انتظاری که سالها چشم به تلفن و در بدوزی که شاید ۱کسی ۱جائی فقط و فقط از عشقت ۱ خبر کوچیک بیاره؟امیدی که میدونی فقط و فقط برای گول زدن خودته و یا سوالهای بی جوابه این چند سال؟واقعا کجاش قشنگه؟

ببین شیدا با اینکه داری دیوونم میکنی ولی بازم نمیتونم این جمله آخری رو نگم

                      عاشقانه میپرستمت

+ نوشته شده در 1:51 توسط محمد.
شنبه نهم آبان 1388
عاشقانه می میرم

جملاتی در قالب عکس

عاشقانه,عکس,شعر عاشقانه,عشق

+ نوشته شده در 3:17 توسط محمد.
جمعه هشتم آبان 1388
شعر عاشقانه

اي که بر لبهاي ما طرح تبسم مي شوي
دعوت ما بوده اي، مهمان مردم مي شوي ؟!!!


از دلم تا لب ايوان شما راهي نيست
نيمه جاني است درين فاصله قربان شما


کجايي اي رفيق نيمه راهم
که من در چاه شبهاي سياهم
نمي بخشد کسي جز غم پناهم
نه تنها از تو نالم کز خدا هم


درسکوت دادگاه سرنوشت

عشق برما حکم سنگيني نوشت

گفته شد دل داده ها از هم جدا

واي بر اين حاکم و اين قانون زشت

عاقبت يک روز مغرب محو مشرق مي شود

عاقبت غربي ترين دل نيز عاشق مي شود

شرط مي بندم زماني که نه زود است و نه دير

مهرباني حاکم کل مناطق مي شود


عاشقانه,عشق,دوست داشتن

 

دورم ز تو اي خسته خوبان چه نويسم؟

من مرغ اسيرم به عزيزم چه نويسم؟

ترسم که قلم شعله کشد صفحه بسوزد

با آن دل گريان به عزيزم چه نويسم؟


تو را گم مي کنم هر روز و پيدا مي کنم هر شب


بدين سان خواب ها را با تو زيبا مي کنم هر شب

  تبي اين کاه را چون کوه سنگين مي کند آنگاه


 چه آتش ها که در اين کوه برپا مي کنم هر شب

رفتي و نديدي که چه محشر کردم

با اشکتمام کوچه را تر کردم

وقتي که شکست بغض تنهايي من

وابستگي ام را به تو باور کردم

+ نوشته شده در 5:55 توسط محمد.
چهارشنبه ششم آبان 1388
عشق یعنی عزیزم دوستت دارم

عشق یعنی راه رفتن زیر باران

                               عشق یعنی من می روم تو بمان

عشق یعنی آن روز وصال

                             عشق یعنی بوسه ها در طوله سال

عشق یعنی پای معشوق سوختن

                             عشق یعنی چشم را به در دوختن

 عشق یعنی جان می دهم در راه تو

                            عشق یعنی دستانه من دستانه تو

عشق یعنی مریمم دوستت دارم تورو

                            عشق یعنی می برم تا اوج تورو

عشق یعنی حرف من در نیمه شب

                            عشق یعنی اسم تو واسم میاره تب

عشق یعنی انقباظو انبصاط

                            عشق یعنی درده من درده کتاب

عشق یعنی زندگیم وصله به توست

                           عشق یعنی قلب من در دست توست

عشق یعنی عشقه من زیبای من

                           عشق یعنی عزیزم دوستت دارم

+ نوشته شده در 23:27 توسط محمد.
پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388
بیا دوباره
بیا دوباره به چشمان هم نگاه کنیم
بیا دوباره در اینباره اشتباه کنیم


من و تو ایم که تنها گناهمان عشق است
عجب گناه قشنگی، بیا گناه کنیم


تمام دفترمان را غزل غزل با عشق
کنار نامه ی اعمالمان سیاه کنیم


من و تویی که چنان مثل شیشه شفّافیم
که روشن است اگر توی سینه آه کنیم


عزیز من! به زمین و زمانه مدیونیم
اگر که لحظه ای از عمر را تباه کنیم


بیار سفره لبخند و بوسه ات را تا
بساط یک غزل تازه روبه راه کنیم


برای رویش یک شعر عاشقانه ی محض
بیا دوباره به چشمان هم نگاه کنیم
+ نوشته شده در 1:4 توسط محمد.
شنبه هجدهم مهر 1388
دوستت دارم گلم
دستانم گرمي دستانت را مي خواهد پس دستانم را به تو ميدهم

 

 قلبم تپش قلبت را مي خواهد پس قلبم را به تو ميدهم

 چشمانم نگاه زيبايت را مي خواهد پس نگاهم از آن توست

 عشقم تمامي لحظات تو را مي خواهند وبراي با تو بودن دلتنگي ميکنند

 دل من همانند آسمان ابري از دوري تو ابري است

 درخشش چشمانم همانند خورشيد درخشان انتظار چشمانت را مي کشند

 پس بدان اگر پروانه سوختن شمع را فراموش کند من هرگزفراموشت نخواهم کرد.

 

عاشـــــــقـــــــــانـــــــه دوســــــتت خواهــــــــــم داشـــــــــــت.

+ نوشته شده در 2:32 توسط محمد.
پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388
دلتنگ
سلام خوشگل من

دلم کلی برات تنگ شده و نمیدونم چیکار کنم

چرا قسمت من از تو باید جدائی باشه؟/؟/؟/؟/؟/

امروز دختر خالتو دیدم و میخواستم برم ازش خبری از تو بگیرم و ببینم چیکار میکنی ولی نتونستم یعنی یه چیزی نمیزاشت برم جلو

۳ساله  ازت خبر ندارم و این ۳سال به اندازه یک عمر ۱۰۰۰ ساله بوده برام و نمیدونم چیکار میکنی

ولی اشکال نداره برای من مهم اینه که تو هرجا هستی و هر کاری میکنی سلامت و شاد و سر حال باشی و منم زیاد مهم نیستم.

 

عاشقانه میپرستمت شیدا گلم چه باشی و چه نباشی

+ نوشته شده در 2:53 توسط محمد.
سه شنبه سیزدهم مرداد 1388
باز هم فقط خواب
سلام خوشگلم

دیشب باز خوابتو دیدم ولی اینسری خوابت فرق داشت

اینسری از موقعی که بیدار شدم یه حس عجیبی دارم وقتی یاد خواب میفتم کلا میریزم بهم.

ولی باز خوشحالم که حداقل میتونم توی خواب تورو ببینم و اون صوربت ماهتو حتی توی خواب ببینم.

چند روزیه خیلی دلم گرفته ولی نمیتونستم بیام برای نازنینم بنویسم.امیدوارم هر جای دنیا که هستی شاد و خرم و سرحال باشی.

 

 با اینکه نیستی ولی همیشه عاشقانه میپرستمت

+ نوشته شده در 19:25 توسط محمد.
چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388
متنفرم
گریه هام کوه صبور رو میشکنه

باز هم سلام.سلام ای یار قدیمی.سلام عزیز دلم.امشب میخوام گله کنم.

از مردم.........از دنیا...........از خدا............از خودم...........وحتی تو که میپرستمت

این روزا حالم زیاد خوب نیست........از همه نفرت دارم.حتی با خودم هم راحت نیستم.

شبهایی را سپری میکنم که اگه در عرش کبریائی هم بودم باز هم آروم نبودم........خیلی دلم برات تنگ شده........خیلی

خدا کری؟من دلم برای نفسم تنگ شده.............نه تو فقط واسه ما کر میشی............باشه خدا.......باشه عیبی نداره.........

شیدای نازنینم مثل همیشه در انتظارت نشستم و مینشینم و مطمئن باش لحظه ای را بدون یاد تو سپری نمیکنم............ولی حیف........حیف که تو حتی ۱کلمه از این نوشته های من هم نخوندی.......امیدوارم.امیدوارم روزی برسه که تو ۱جوری این مطالب به دستت برسه و بدونی که من همچنان بی تاب تو هستم.

بعد از این همه سال باز هم میگم عاشقانه میپرستمت

+ نوشته شده در 5:34 توسط محمد.
یکشنبه بیست و یکم تیر 1388
حبث در اطاق
با تو میشد که صدام همه جارو پر کنه

                                  تا قیامت اسم ما قصه هارو پر کنه

تقصیر خودمه........... باید از همون اول اینو به خودم میگفتم و میپذیرفتم که تو شاید ۱روزی بری ودیگه من نتونم اون دستای پر از مهرت رو تو دستای خودم حس کنم.

ولی شیدا خیلی زود رفتی..........فکرش هم نمیکردم اینجوری بشه........فکرشم نمیکردم ۳سال در حسرت دیدن تو بمونم.

نمیدونم شاید قسمت اینه ولی من ازاین قسمتها حالم به هم میخوره و این قسمتها هستند که از من یه آدم دیگه ای ساختند............آدمی که جز تنهایی.....سیاهی....چیزی نمیبینه.

آدمی که سالهاست توی اطاق حبث شده و فقط به عکسهای تو روی دیوار نگاه میکنه........

اشکال نداره من حبث شده ام ولی از خدا گله میکنم..........گله ای سنگین به وسعت تمام هستیش

 

+ نوشته شده در 10:36 توسط محمد.
جمعه دوازدهم تیر 1388
خاطرات
.....روز ها و شبهایم را به یاد تو میگذرانم و راه نفسهایم تنگ شده و دیگر نائی برای زیستن ندارم......

باید بنویسم؟ چی باید بنویسم؟  واسه کی باید بنویسم؟ چرا باید بنویسم؟

دو سه روزه میخوام بیام باز هم چیزی بنویسم ولی این سوالها دستهامو سست میکرد و نمیتونستم بنویسم.هنوز نتونستم جواب این سوالهای خودمو بدم و امیدوارم بتونم جوابی براشون پیدا کنم.

اقرار میکنم عاشقم و عاشق تو و انکار میکنم که تو عاشق من نیستی......هه

میبینی چه راحت خودمو گول میزنم و برای خودم میگم که شیدا هم روزی عاشق من بود.من دیوونه ام. میدونم که دیوونه ام

امروز دقیقا ۳سال و ۳ماه و ۲۹ روزه که تو رفتی و من همچنان در این اطاق به دنبال تو میگردم.شاید باور نکنی ولی من هر روز ساعتی رو توی بالکن اطاقم مینشینم و به راهی که تورو به من وصل میکرد نگاه میکنم تا شاید این راه کمی خجالت بکشه و دوباره تورو به من وصل کنه.

هنوز اون عکسهای خوشگلت روی دیوار اطاقم داره شب و روز بهم چشمک میزنه  ومن تنها کاری که میتونم بکنم یه بقض پر از مفهومه.

هنوز هم  اون گریه توی خونتون که جلوی همه باعث خورد شدنم شد یادمه و هنوز  اون شب یلدا که قرار شد تا صبح بیدار باشیم یادمه که من خوابم میومد و پردیس نمیزاشت بخوابم......یادته؟

هنوز تمام خاطره های دیگمون یادمه و هنوز به یاد اون خاطره ها نفس میکشم ولی هنوز یه چیزی برام مشخص نیست و اون اینه که کی حق منو میگیره؟

 

+ نوشته شده در 3:30 توسط محمد.
سه شنبه دوم تیر 1388
صادقانه تر از همیشه
باز هم سلام               سلامی که هیچوقت جواب نداشت

چند روزی هست که بقض تو گلوم بد گیر کرده

 اما الان میخوام با نوشتن برای تو این بقضو بشکنم و بزارم اشکهام بیاد

خوب میخوام صادقانه تر از همیشه بنویسم :

چند روزیه ۱چیزایی تو فکرم داره آزارم میده ........... هی به خودم میگم وقتی من نیستم شیدا یکی دیگرو تو بقل میگیره.............شروع نکرده اشکها جاری شد

هی فکر میکنم تو وقتی داری ۱کی میبوسی دیوونه میشم وقتی تو افکارم کسی دیگه بهت میگه دوست دارم و تو هم همین حرفو تکرار میکنی دوست دارم خدا همون لحظه جونمو بگیره

هی........هی........هی............هی

نمیدونم چه گناهی به درگاه خداوند انجام دادم که سالها باید اینجوری عذاب بکشم...........نمیدونم چیکار کردم که تو باید منو به حال خودم رها کنی

همه میگن قسمته و حکمت.............. من نه این قسمت رو میخوام نه این حکمت

شاید خودخواه باشم ولی من به این خودخواهی نمیگم من به این میگم به دست آوردن آروزها

این کدوم حکمته که زمستون پارسال من باید شیدای نازنینمو با ۱ آقا پسر ببینم و ۱هفته زندگیم بشه گریه و سکوت .................خدا تو اون رو از من گرفتی پس این کارا دیگه چیه؟چرا اون لحظه من باید اونجا باشم تا دردم بیشتر بشه؟چرا؟واقعا خدا تا حالا به خودت گفتی چرا؟گفتی چرا من اینکار هارو دارم انجام میدم یا نه هرجوری که دوست داری رفتار میکنی؟

زندگیمو گرفتی....نابودم کردی....دیگه کسی به من احترام نمیزاره.......دیگه حتی خودم هم به خودم احترام نمیزارم........خدا بازم میخوای ادامه بدی؟

بسه........تورو به کی باید قسم داد؟به هرکسی که دوسش داری قسمت میدم بسه.......خستم کردی........اه

 

+ نوشته شده در 1:38 توسط محمد.
جمعه بیست و نهم خرداد 1388
پنجشنبه شب
سلام بی وفا

سلامی به گرمی دستان پر از مهرت

                   سلامی به داغی بوسه های نازت

امشب شب جمعه است

                  یادته سالهای پیش به هم قول داده بودیم که پنجشنبه شبها تا صبح

کنار هم باشیم

این کار رو انجام دادیم ولی خیلی کوتاه.............خیلی کوتاه

۱پنجشنبه هم گذشت و من همچنان این شب رو به تنهایی دارم به پایان میرسونم

   نمیدونم چه دعایی بکنم

اینکه تو پیشم باشی که فکر میکنم منطقی نیست و بهتر بگم همچین چیزی میدونم نمیشه

یا اینکه خدا لطفی بکنه و من رو از این زندان (زندان زمینی) برداره تا دیگه هیچ وقت تو این تنهایی پرسه نزنم

ولی خوب من این انتظار تو رو خیلی دوست دارم

  نمیدونم چه دعایی بکنم

 

این دعا رو میکنم:  خداوندا شیدایم را به تو میسپارم.قشنگترین لحظه ها زیباترین دقایق و بهاریترین روزگار را به او تقدیم و به جاش سردترین دقایق را به من بده و من را تنهاترین موجود زمین کن تا شیدایم بهترین روزگار را سپری کند.

                                                    آمین

+ نوشته شده در 1:7 توسط محمد.
جمعه بیست و دوم خرداد 1388
دیوونتم
امشب هم سیگاری روشن کردم

در میان این سکوت لعنتی هیچ راهی جز نوشتن به ذهنم نرسید

باز هم نوشتن برای تو

خسته شدم بس نوشتم و هیچ جوابی نگرفتم

نه آروم شدم       نه از یادم رفتی      نه برگشتی         نه........

چه کنم......           دیگه خسته خسته ام

یه روزی اومدی تو زندگیم و  تنها پناهم تو شدی

              امال خیلی زود رفتی نمیدونم چرا               نمیدونم شاید واقعا بی وفا بودی

رفتی و ندیدی چه جوری توی این دنیای لعنتی دارم دست و پا میزنم

       رفتی و ندیدی که همه چه جوری دارن بهم میگن تو دیوونه ای

                                     واقعا من دیوونه ام؟

مگه کسی که عاشق شده باشه و ۳ سال فقط به انتظار کسی بشینه دیوونه حساب میشه؟

اگه این دیوونگیه من تا آخر عمر دیوونه میمونم

                           انقدر دیوونت میمونم تا

        روی خدا کم بشه        و من دوباره تورو داشته باشم

 

       دیوونتم شیدا

+ نوشته شده در 3:4 توسط محمد.
یکشنبه هفدهم خرداد 1388
بتراش ای سنگ تراش

بتراش ای سنگ تراش
                                        سنگی از معدن درد بهر مزارم بتراش
روی سنگ قبر من
                                        عکسی از چهره زیبای نگارم بتراش
بنویس ای سنگ تراش
                                           عاقبت شدم فداش
                   بنویس تا بدونه
                                                             عمرمو دادم براش

رو نوشته های سنگ قبر من
                                         تو با خون جگرم رنگی بزن
در کنار دل صد پاره من
                                         جلوه ای از یک دل سنگی بکن
سنگ تراش پایین این دل بنویس
                                         عاشق زاری رو کشته با جفاش
بس که روز و شب می جنگید با دلم
                                         سایه ای از یک خروس جنگی بکن
                

                         بتراش ای سنگ تراش

 

روز آشنائیمون رو تنه درخت بید
                                             یار بی وفای من عکس دو تا دلو کشید

گفت یکی از اون دلا فدای اون یکی میشه
                                             عاقبت کشت دلمو تا که به آرزوش رسید


                                بتراش ای سنگ تراش

+ نوشته شده در 21:39 توسط محمد.